من دچار تو شدم ... کاش می دانستم تو دچار چه کسی هستی ... و این ندانستن یعنی دچار رنج !!!

دچار يعني
                 عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
                            اگر که ماهي کوچک .....دچار آبي درياي بيکران باشد
نه  وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
                        !!! حرام خواهد شد
و عشق
        سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست
و عشق
        صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند!!!
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند!!!
.........!و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر
هميشه عاشق تنهاست
                       و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست ...
 ... عبور بايد کرد
صداي باد مي آيد .. عبور بايد کرد
و من مسافرم اي بادهاي همواره !
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
                                              حضور "هيچ" ملايم را
                                                       به من نشان بدهيد ...

لمس تن تو بهانه است . می خواهم عشق را در آغوش گرمت پیدا کنم نه لذت را ...

به این متن از اوشو توجه کنید :

پیوند جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده است.این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می کند.

پیوند جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده-با کمال بیگانه است.پیوند جنسی زمانی معنا می یابد که با عشق همراه باشد.

پس عشق و پیوند جنسی به هم می آویزند..

و عشق مرکزیت عظیم تری است،مرکزیتی والاتر.آنگاه که پیوند جنسی به عشق گره می خورد،بالا و بالاتر جریان می یابد.

 

اینم از خودم در جواب اوشوی عزیزم :

لمس تن تو بهانه است . می خواهم عشق را در آغوش

گرمت پیدا کنم نه لذت را ...

 

حرفهایی برای اندیشیدن , نه برای فقط شنیدن

این دو تا نوشته رو یه جایی خوندم و خیلی خوشم اومد .

 

اولی که از مارکز هستش واقعا تکونم داد . نمی دونم شما هم از اون دسته کسایی هستید که به دل و جونشون می خونن یا نه فقط با چشماشون کلمات و دنبال می کنن و بعد در دنیای خودشون رها می شن . اما من این جوری نیستم . زندگی من سرشار از نشانه های کوچیکه . نشانه هایی که هیچ کس به اونها اهمیت نمی ده و لی برای من سلامیه از طرف خدایی که هر روز بهش سلام می دم و شبها از روی گناه هر روزه ام چشمام رو به روشون می بندم .

 

 

از گابریل گارسیا ماركز می پرسند اگه بخوای یه كتاب صد صفحه ای در مورد

امید بنویسی، چی می نویسی؟

می گه 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم امید

آخرین چیزی است كه می میرد.

 

 

آلبرت انیشتین :

دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک

ساعت میگذرد .

 با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت

یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !