برای دوستان عزیزم

 

 

من به عشق شما می نویسم...



وقتی هفده سال بیشتر نداشتم و نوشتن را بطور حرفه ای شروع کردم، هرگز چنین روزهایی را در روبروی خودم نمی دیدم. شکی نیست که روزها و شب های سختی را پشت سر گذاشتم. چند سال بعد، همین وبلاگ با همین نام نامتعارفش، شد همدم من. نوشته هایم را می گذاشتم و هرازگاهی دوستانی نظراتی می دادند. همان نظرهای گاه و بی گاه، عجیب من را دل گرم می کرد. برای همین امروز هنوز هم دلم در لابه لای همین صفحات تاریک وبلاگ، گیر کرده است.

طولانی اش نکنم. شما را عاشقانه دوست دارم. شمایی که شاید من را اصلا نشناسید. حالا که به قول دوستان و به خیال خام خودم، اسم و رسمی برای خودم  دست پا کرده ام، ترسی ندارم از ناشناخته بودن در میان شما دوستان. تنها آشنایی من با شما، همین کلمات است، که عمری با من آشناتر از هر چیزی بوده اند.

مدتی از این وبلاگ غافل که نه، اما بی خبر بودم. وقتی لطف شما دوستان را دیدم، دوباره جان تازه ای گرفتم. درست مثل همان روزهای گذشته. مطمئن باشید که پیغام های شما را با دقت می خوانم. از خدا که پنهان نیست، برای همین دوست دارم که بدانید، گاهی چند بار هم می خوانم. هم لذت می برم از لطف شما دوستان، هم می خواهم چیزی، یا نکته ای را برای جواب دادن به شما از قلم نیاندازم. اگر خدا بخواهد و با کمک و پشتیبانی شما دوستان تا مدتی دیگر کتاب مجموعه شعر صدای سکوت را به چاپ می رسانم. بیش از 60 کتاب تا امروز به چاپ رسانده ام، اما دوست نداشتم شعرهایم را چاپ کنم. نمی خواستم احساسم همه گیر شود. اما وقتی محبت شما دوستان را دیدم، انگیزه ای پیدا کردم که تا به امروز نداشتم.

شعرهای جدیدم که مربوط به کتاب صدای سکوت است را، برای شما در پست های جدید می گذارم. البته عکسهایی با مضمون همان شعرها هم هست، که لینک عکسها را برای دوستانی که می خواهند از آنها در وبلاگشان استفاده کنند می گذارم. البته اگر لطف کنید در صورت استفاده از مطالب و عکسها، اسم منبع و نام کتاب را ذکر کنید، یک دنیا ممنون نگاه پر مهرتان می شوم. بیشتر به خاطر تعهدم به ناشر کتاب است که این خواهش را از شما کردم.

اگر نظر یا پیغامی داشتید و گذاشتید، لطفا نشانی از خودتان باقی بگذارید که جوابگوی لطف شما باشم. انتفادات شما را هم به جان می خرم و مشتاق شنیدنش هستم.

در آخر از همه ی شما دوستان ممنونم که همیشه در کنار من بودید و امیدوارم که باز هم من را در خانه ی قلب خود راه بدهید...

علیرضا اسفندیاری

 


http://www.facebook.com/alireza.esfandiyari.5  

  فیس بوک علیرضا اسفندیاری

 

http://www.facebook.com/ar.esfandiyari  

  پیج صدای سکوت (شعرهای علیرضا اسفندیاری)

عاشقم که دروغ هایت را اینقدر دوست دارم... شایدم دیوانه...

 

تو پیدایی...

 

تو را خواهم یافت.

آن لحظه‏ای که،

تمام وجودم

لبریز نیاز توست...

تو را می‏شود،

هر کجا پیدا کرد!

تو را در قلب یک شبنم کوچک،

می‏شود پیدا کرد.

آن لحظه‏ای که،

از هر نسیم کوچکی،

وحشت دارد!!!

که نکند، بچکد...

از گلبرک احساس تو.

تو پیدایی...

در اوج هر دروغ عاشقانه‏ای

آنگاه که،

دروغ‏ها،

عین حقیقت می‏شوند...

                             26/08/1390

 

دلگیرم از دلم...

 

اگر گاهی ترانه هایم

یا حرفهایم

یا حتی اگر گاهی نگاهم

اینقدر دلگیر است...

من را ببخش

غم دوست داشتن تو

آنقدر سنگین است

که حتی نگاهم

از عشق تو دلگیر است...

 

امشب چقدر دلم گرفته...

مثل هر شب...

خودم هستم و خودم و ...

آخر تمام قصه ها همینه ....  پایان !!!!

 

از دور نزدیک باش ...

 

من از نزدیک های دور می ترسم !!!

 

آره . انگار همیشه ته قصه ها یه جوره ...

انگار سرنوشت ما آدما رو یه جور نوشتن ....

جدایی و باز هم جدایی ...

دیگه خسته شدم از این همه تکرار ...

این روزها دلم عجیب گرفته ...

نمی دونم اگه خدا این کاغذ و قلم رو نمی آفرید ُ من با این همه تنهایی می خواستم چیکار کنم .

دیگه حس می کنم حتی خودم هم  حرف خودم و نمی فهمه .

فقط سکوت می تونه حق مطلب و ادا کنه و لبخندی که مثل همیشه به لب دارم .

نمی دونم از اول زندیگیم چی می خواستم یا اینکه اون وسطها چی رو گم کردم که آخر راه و جاده زندگیم

شد امروز ..

اما احساس خستگی می کنم . تو اوج روزهای جوانیم احساس غربت می کنم .

دلم گرفته ...

قلبم تند می زنه و خون توی رگهام به جوش اومده ...

هر روز که می گذره به ته جاده زندگی یه قدم نزدیک تر می شم ..

و چقدر بده که نمی دونم این نزدیکی خوبه یا بد

 

ناگفته هایم ...

به نام خاق زیبایی ها

 

من در خانه ای بزرگ شدم ، که کوچک بود و پر احساس ، و کودکی  دستان من را به گرمی و محبت می فشرد ، آنگاه که در کوچه های گذر عمر بی پروا می دویدم . خوب به یاد دارم که در آن روزهای خوش بی خبری ، هر چه بود خوبی بود و مهربانی .

 تا اینکه گذر زمان بر چهره و جسمم نشست . بزرگ شدم و تپش های تکراری چیزی جز من در وجودم ، به یادم آورد ، تکه ای از وجود بزرگ و بی انتهای خداوند را در سینه کوچکم  ، از روزهای خوش کودکی به یادگار دارم . روزهای عمرم یکی پس از دیگری سپری شد و من تمامی آنها را خوب به یاد دارم . در این گذر زمان ، دل به دل این روزگار دادم و او بارها دلم را ندید . خرده ای ندارم بر این روزگار ، که می گویند رسمش بی وفاییست و در همین عمر گذشته نه چندان بلندم ، بارها و بارها بر من تاخت با اسب سرکش نامهربانی اش . که نمی دانم اگر در کنار ساحل دریای آرام و بی انتهای گذر زمان به انتظار نمی نشستم ، چه بر سرم می آمد .

حاصل این نامهربانی های زمانه و مرهم گذر زمان ، شد این چند خط که بر سینه کاغذ نگاشتم ، که پر است از کینه ای که هرگز در دلم جایی نداشت و عشقی که در کنج اتاق دلم آنقدر تنها ماند که پوسید و  حتی در آخرین نفسها هم کسی دستش را به گرمی  نفشرد . خیالی نیست از این که امروز بی دلم ، گاه می بینم دلهایی که هرگز برای عشق کسی نمی تــپـد ، اما دستهایی را دیدم که دستهایی را می فشرد .

من نه شاعر بودم ، و خود را شاعر می دانم . تنها چیزی که به من جرعت نوشتن داد ، دلم بود . پس خوب می دانم که همین چند خط هم پر از اشتباه است و ، جای خرده گیری بر آن بسیار .  خود می گویم ، به چشم شعر که نه ، بلکه به دیده حرفهای دلی تنها و بی قرار به آن نگاه کنید ، زیرا کلماتم تشنه و بی قرار نگاه مهربان شماست و به قول سهراب :

 

چه خیالی ، چه خیالی … میدانم

پرده ام بی جان است …

می دانم ، خوب میدانم ...

حوض نقاشی من بی ماهیست ...

 

 

 

تنها خدا خواسته است که ما توانسته ایم

علی رضا اسفندیاری         

بهار 1389            

بدون شرح !!!

 

امروز به غريبه اي مي گويي ‘ دوستت دارم .

صدايش مي كني عشقم !!!

از حرمت دوستي حرف مي زني ‘

كه خود حرمت شكن دل بي كسي شده اي .

از نيم نگاه ها مي گويي ‘

كه هنوزم ‘ تمام نگاهم ‘ چشم به راه توست .

از عشقي مي گويي ‘ كه حالت را آشفته

گويي اين شبها خواب را از تو ربوده .

كه نمي داني ‘ چشماني خيس است

از نبودنت ...

مي خواهي دستي را بگيري !!!

كه همين دستان تو بود كه ‘

گره از قلبم گشود .

از آغوشي مي گويي

كه روزي باز بود برايم .

مي خواهي جان فدا كني !!!

كه امروز ‘ جانم بر لب رسيد ‘

از بي وفايي ها يت .

آري ‘

نگاهت سوي غريبه هاست ...

اي آشنايي ديروز من .

مي دانم كه ديوانه و دل داده شدي .

به دنبال چه مي گردي ؟

كه مي دانم روزي اندوه اين ‘

دوست داشتن هاي تكراري ات

تو را به دست فراموشي مي سپارد .

من متولد شوم ترین روزهای آفرینش زمینم !!!! متولد بهار !!!!

توی روزهای تولدم بزرگترین آرزوم اینه که ای کاش هرگز متولد نمیشدم !!!!!!

-----------------------------------------------------

خنجر تلخ رفاقت                توی سینه ام نشسته

این تن خسته من بود         که روبه روی تو نشسته

به کدوم جرم نکرده            من و به آخر کشوندی

تلخی مردن و بازم            روی این دلم نشوندی

راه برگشتی نمونده          من توی خودم اسیرم

این فقط گناه من بود       حالا توی تنهاییم میمیرم

پسری که مرگ را بوسید ولی مرگ او را نمی خواست ...

 

این پست قبلی رو که نوشتم مال اواسط تابستون بود که وقت نکردم آپ کنم .

الانم تقریبا اولین روزهای دومین ماه پائیزه . ماهی که من خیلی دوستش دارم . زیاد نمی تونم براتون بنویسم . آخه چند روز پیش وقتی داشتم از دانشگاه می آمدم به تهران توی اتوبان قم تصادف کردم . البته من توی ماشین یکی از دوستام بودم . اتفاقی که تا آخر عمرم فراموشش نمی کنم . 5 تا ماشین زدیم به هم . من بی چاره هم کمربند نبسته بودم . برای همین اوضاع من از همه بدتر بود . دست چپم از چند نقطه شکست . و انگشت شصتم به طور کامل بر گشت . دست راستم هم چون شیشه شکست چند تا ترکش شیشه ماشین رفت توش و البته پای چپم ... همون شب با آمبولابس بردنون بیمارستان قم . ما ساعت 7 شب تصادف کردیم ولی تا 11 شب توی بیمارستان قم بودم . اونجا هیچ کاری برای من نکردن . تا اینکه بابام اومد و من و برد تهران . ساعت 4 صبح تا 6 توی اتاق عمل بودم و دستم رو عمل جراحی باز کردن . 3 روز هم توی بیمارستان بستری بودم . البته هر کسی که ماشین ما رو میدید می گفت چند نفر کشته داده . خودم هم از اینکه من چه جوری زنده موندم تعجب می کنم .

 

خلاصه برام دعا کنین رفقا .........

 

امضا ....

پسری که مرگ را بوسید ولی مرگ او را نمی خواست ...

مطلبی که دیر آپ شد ....

سلام به همه دوستای عزیزم ....

امید وارم حال همتون خوب باشه و به قول معروف دماغتونم توپول موپول چاق و چله باشه ( البته این جریان در مورد خانم ها صدق نمی کنه . )

یه مدتیه که می رم سر کار ..

فکرش را بکنید ...

علیرضا و سرکار ...

خلاصه هر چی خواستیم این حاجی عزیز ( حاجی بابامه . من خیلی دوستش می دارم . حالا فکر نکنین چون بهش می گم حاجی یه پیر مرده بد اخلاقه ها ...  نه با اینکه من بچه دوم و آخرم و یه جورایی ته تاقاری اما بابام خیلی جوان است ... زیر 50 می باشد .. با این حساب ببینید مامان جونم دیگه چقدر جونه )

بگذریم .. خالاصه باباهه بالاخره دست منو بند کرد ... البته خودم هم دوست داشتم برم سر کار .. محل کارم توی میدون هفت تیره ....توی محل کارم یه چند تایی خانم جوان هستند و به جز من یه آقای دیگه ای هم هست که البته من جوان ترین عضو شرکت هستم .. خلاصه به دستور و نصیحت بابام سعی می کنم سر کار خیلی معقول تر از جاهای دیگه برم هر چند که روز اول فقط یه کم موهام رو درست کردم که همه شاخ در آوردن که وای پسر آقای اسفندیاری با چه موهایی اومده ...حالا بنده خدا ها اگه بقیه روزا منو ببین که دیگه کف میکنن. راستشو بگم همون روز هم مامورای گشت ارشاد هفت تیر همچونان چپ چپ به من نگاه می کردن و من پیش خودم گفتم الانست که منو بگیرن بندازن توی گونی و ببرن مفاسد همون جا یه دست یه پا به قد دائم یکی از این خانم های معلوم الحالی که می گیرن بکنن .

نتیجه اینکه علیرضا خان از فردا به صورت کاملا تعطیل رفت سر کار ...

خلاصه رئیس من هم یکی از این خانوم های فمنیست خیلی خفنه ... البته من خیلی ازش خوشم میاد .. ولی بنده خدا روز اول با دیدن من گفته ... اه .. از این بچه سوسولای مامانیه که نمیشه بهش گفت بالای چشمات ابروه ..

بگزریم که الان دیگه با هم خیلی ایاق شدیم ...خلاصه یکی از همین روزا قرار بود که من یه آبگوشت مشتی توی شرکت بار بزار تا کل خانومی شرکت رو بخوابانم ..  آخه روز قبلش کلی کل کل کردیم ... آقا ما هم که فکر نمی کردیم قضیه جدی باشه فرداش که عینهو چی داشتیم ظرف غذا رو میزاشتیم توی یخچال که اون یکی رئیسم که ایشون هم یک خانوم جوان هستند ( فکر کنید من چه بیچاره ام که هر جا میرم این باید با خانوم جمائت سر و کار داشته باشم )

منو دیدو کلی داد و قال راه انداخت که تو قول داده بودی و از این جور حرفا .

دیگه زیاد کشش نمی دم . من اون آبگوشت و بخاطر کمبود امکانات به ماکارونی تبدیل کردم . خلاصه آخرش همه خانومای شرکت کف کردن . آخرش رئیسم اومد پیشم و یه دستور پخت مخصوص بهش دادم .

سلام ... من اومدم...

سلام به همه دوستای خوبم ...

 

بالاخره من اومدم ...

جاتون خالی توی این دانشگاه پوستم کنده شد ...

خیالتون راحت بهتون خیانت نکردم و اصلان درس نخوندم چون همش داشتم می نوشتم ...

اینا هم سوغاتیاتون ...

از همین شعر پائین شروع کنین که خیلی دوستش دارم ...

نظر بدین ببینم کدومش از همه بیشتر طرفدار داره ...

یا علی ...

فقط به خاطر دوستانم...

 

اگه میبینین امروز دوباره بعد از مدت ها آپ کردم فقط به خاطر دوستانیه که توی این مدت تنهام نذاشتن.... 

نظراتی که برام گذاشتین باعث شد که دوباره بر گردم پیشتون ....

همتون رو دوست دارم ...

منتظر نظرات گرمتون هستم بچه ها ... 

این ها هم یه چند تایی از آخرین نوشته هامه که براتون گذاشتم... 

امتحانات پایان ترم هم که شروع شده اما بی خیال ..

من از این لوس بازیا که بدم میاد که بگم می رم و بعد از امتحانات میام... 

فقط یه چند هفته ای می رم اراک که امتحاناتم رو بدم و برمی گردم ...

مواظب خودتون باشین دوست جونا .......

 

خسته شدم

 

 

 

دلم ترکید از تنهایی ...

 

نمی دونم دیگه باید کجا برم و چی کار کنم ...

دلم از همه گرفته ....

نمی دونم چرا این چند روز از همه دلم گرفته .....

 

از یه دختر خانومی که خودمم نمی دونم که کی و از کجاست و نظرهای مشکوک می ده .... اونم واسه یکی دیگه ....

از همون یکی دیگه بگم که .... نگم بهتره ....

این روزها بیشتر از همیشه حقیقت رو می گم ...

اما انگار خریداری نداره ....

از دست همه خسته شدم ...../

یه دوست خوب اینجا به کار میاد .و..

حیف که جای یه دوست خوب توی زندگی من تا همیشه خالیه ...

دوستی که هیچ وقت پیداش نشد ...

هرکی اومد یا

 دروغ می گفت ...

یا دور بود از من ....

یا خیانت کرد و رفت ....

یا دلم رو شکست

یا به حرفام خندید...

اگه بخوام بگم ۱۰۰۰ تا یا داره ...

اما هیچ وقت زبونم به گلایه باز نمی شه ... حتی در بد ترین شرایط..

نمی دونم چرا ... اما بدی های دیگران رو توی دلم مدفون می کنم ...

زیر خروار ها گل ... تا کسی نبینتش ....

و خوبی هایی که خیلی کم در حق من روا شد رو در بوق و کرنا جار زدم ....

 

دلم گرفت.....

 

پری خانوم توی نظرات گفته بود که حتما ایراد از منه ...

من هیچ وقت نمی گم هیچ ایرادی ندارم .....

تازه از همه هم پر ایراد ترم ....

اما .....

بی خیال ....

ولش کن ....

دیگه حوصله توضیح دادن بی فایده رو ندارم...

توی این فکرم که شاید در این وبلاگ در پیتم رو هم تخته کنم و بی خودی فضای بلاگفا رو اشغال نکنم ....

شاید جای یکی دیگه رو اینجا تنگ کردم ...

من که نه انگیزه ای دارم نه دلیلی ...

این چهار تا نوشته هم برام زیادی بوده ....

خسته شدم ....

دلیلی برای آپ ندارم ...

رمانم هم نصفه کاره مونده

فیلمانه هم که درش رو تخته کردم ... هر چی هست همون توی ذهنم بمونه بهتره ...

فعلا بای .....