آخر تمام قصه ها همینه .... پایان !!!!
از دور نزدیک باش ...
من از نزدیک های دور می ترسم !!!
آره . انگار همیشه ته قصه ها یه جوره ...
انگار سرنوشت ما آدما رو یه جور نوشتن ....
جدایی و باز هم جدایی ...
دیگه خسته شدم از این همه تکرار ...
این روزها دلم عجیب گرفته ...
نمی دونم اگه خدا این کاغذ و قلم رو نمی آفرید ُ من با این همه تنهایی می خواستم چیکار کنم .
دیگه حس می کنم حتی خودم هم حرف خودم و نمی فهمه .
فقط سکوت می تونه حق مطلب و ادا کنه و لبخندی که مثل همیشه به لب دارم .
نمی دونم از اول زندیگیم چی می خواستم یا اینکه اون وسطها چی رو گم کردم که آخر راه و جاده زندگیم
شد امروز ..
اما احساس خستگی می کنم . تو اوج روزهای جوانیم احساس غربت می کنم .
دلم گرفته ...
قلبم تند می زنه و خون توی رگهام به جوش اومده ...
هر روز که می گذره به ته جاده زندگی یه قدم نزدیک تر می شم ..
و چقدر بده که نمی دونم این نزدیکی خوبه یا بد