یلدای بی نهایت من ...
یلدای بی نهایت من ...
یادمه یه شبی که یلدا هم نبود ،
جفتم گفت : چشماتو ببند و تا 10 بشمار .
قبل اینکه به 10 برسی و دلت برام تنگ بشه ،
گرمیه بوسه هام روی گونه هاته ....
اما من ، یه عمره شماره هام به ته رسید و اون نیومد.
نمی دونم ....
شاید تقصیره منه که بلدم تا بی نهایت بشمارم ....
یا شایدم تقصیره اونه که قولش رو فراموش کرده ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 9:7 توسط علیرضا اسفندیاری
|