آرزوی من و تو ...

 

 

آن روزها که می گفت عاشق است

خواست که آرزویی بکنم .

به او گفتم که من دیگر هیچ آرزویی ندارم ،

وقتی تو در کنارمی

لبخندی زد و گفت :

مگر می شود .

فقط مرده ها هیچ آرزویی ندارند.

من هم لبخندی زدم .

 

و او  گفت .

از هزارن آرزویی که در سر داشت .

و امروز به دنبال همان آرزو هایش رفته .

و من

هنوز هم هیچ آرزویی ندارم .

او نمی دانست

و هنوز هم نمی داند

که همان یک لحظه ای که در کنارم بود

من به تمام آرزوهایم رسیدم