توی زندگی یه سوالایی هست که هرگز به جوابش نمی رسی ...
آخر چرا ؟؟؟
چرا فقط باید تو را ،
در اندوه یک روز بارانی ،
حس کرد ؟
چرا یادت ،
اینقدر نم ناک است ،
مثل چشمان بی تاب من ،
و نزدیک به عطر باران .
چرا ،
باید تو را ،
فقط ،
با یک روز بهاری ،
مقایسه کرد ؟
آخر چرا ،
تو شبیه به هیچ چیزی نیستی ،
در این دنیای آشفته ؟
چرا ،
تو حتی ،
شبیه به خودت هم نیستی ؟
و یا حتی شبیه عشق !!!
ولی تو را می شود ،
با هر چیزی به یاد آورد !!!
کاش برای هزاران سوالی که دارم ،
جوابی داشتی ...
اما من در سکوتی اسیرم ،
که تو من را به آن ،
مبتلا کردی !!!
آخر چرا ؟؟؟