من عاشقانه در اسارت تو می مانم و تو همچنان آزادی و این یعنی عدالت ...
اسیری ...
تنها که می شوم ،
تو به سراغم می آیی .
با خیالت ،
با حضورت ،
با هرچه که می شود ؛
یک دل را به اسارت برد ،
به سراغ تنهایی من می آیی !
آنگاه که باران می بارد ،
تو به سراغم می آیی !
آری ...
تو نزدیک تر از آنی ؛
که دیده شوی .
تو در من مدفون شده ای ...
یا شاید من در تو !
چه فرقی دارد ؛
جسم من ،
یا تو ...
آنگاه که عطر باران
در خاک می پیچد ،
می دانم که تو اینجایی !
آمده ای که من را به اسارت ببری !
درست همانگونه که ،
من سالها پیش ،
تو را در خود اسیر کردم ...
آری ...
اسیر عشق بودن ،
عین خود آزادی ست !!!