اگر اینقدر دلتنگ نبودم... اگر تو اینقدر دور نبودی... باز هم عاشقت می شدم...
دلتنگ...
دلم گرفته است.
حتی بغض پنجرۀ اتاق هم
اندوه مرا نمیفهمند.
دیگر زبان قاصدکهای بهاری هم
نمیتواند دلتنگیهای من را
به تو برساند.
چه خوب است که این روزها
تو نیستی...
که این حال غمگین
چشمهای نمناک من را ببینی.
ببینی این چشمهای من را
همان چشمهایی که میگفتی
عاشق برقهای مرموزشان شدی.
خودم هم میدانم
که چقدر دلتنگم...
آنقدر دلتنگ
که تو هرگز نمیفهمی من را
چیزی شبیه به وقتی که
دیدارمان به انتها میرسد.
درست مثل وقتی که
میخواهی بروی...
دستانت را میفشارم
و تو به همین چشمهای مرموز خیره میشوی
میگویی خداحافظ... تا فردا...
و همین فردا
تا دوباره بیایی و
باز هم نفهمی که راز چشمهای من
همان دوری توست!
و من تا فردا
چه حالی خواهم داشت...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:18 توسط علیرضا اسفندیاری
|