دل‏تنگ...

 

دلم گرفته است.

حتی بغض پنجرۀ اتاق هم

اندوه مرا نمی‏فهمند.

دیگر زبان قاصدک‏های بهاری هم

نمی‏تواند دل‏تنگی‏های من را

به تو برساند.

چه خوب است که این روزها

تو نیستی...

که این حال غمگین

چشم‏های نمناک من را ببینی.

ببینی این چشم‏های من را

همان چشم‏هایی که می‏گفتی

عاشق برق‏های مرموزشان شدی.

خودم هم می‏دانم

که چقدر دل‏تنگم...

آنقدر دل‏تنگ

که تو هرگز نمی‏فهمی من را

چیزی شبیه به وقتی که

دیدارمان به انتها می‏رسد.

درست مثل وقتی که

می‏خواهی بروی...

دستانت را می‏فشارم

و تو به همین چشم‏های مرموز خیره می‎شوی

می‏گویی خداحافظ... تا فردا...

و همین فردا

تا دوباره بیایی و

باز هم نفهمی که راز چشم‏های من

همان دوری توست!

و من تا فردا

چه حالی خواهم داشت...